تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش
 
یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...
 
 

 

منو شبانه خاک کنید تا همه بدانند چه شبهایی که تا صبح منتظر نشستم

منو غسل ندید تا همه بدانند چند بار توی دریای اشکام غرق شدم

کفنم نکنید تا همه بدانند دستانه یخ زده ام برای  تن معشوقم همیشه بازه

روی قبرم سنگ نذارید تا درِ تنهایی هام  به روی چشمای قاتلش همیشه باز باشه

سرمزارم هیچ کس لحظه ای درنگ نکنه  که یه وقت سکوت  نا تمامم منو بشکونید

روی سینه ام قلب مشکی بکشید شاید کسی  که سیاه پوشش کرد خاطراتمونو به

 یادش بیاره در کنار دستم تیغ خونینمو بذارید تا همه بدونن نفرت من کمتره

قبر منو با آب نشویید بذارید آن قدر کثیف بشه تا همه بدونن من از نوزادی مرده بودم

 رو قبر من درختی بکارید تا زیر سایه اش باشم و همه بدونن من یه خورشید داشتم

 و اونم رفت کنار زیر سرم عکساشو بذارید تا باز مثه همیشه سر به شونه هاش بارها

 بمیرم و زنده شم سر منو به طرف خورشید بذارید تا همه بدونن همیشه چشم به

انتظارشم چشمانمو باز بذارید تا همه بدونن هیچوقت چشمامو  از روش برنداشتم و

به روش نمی بندم به همه بگید کسی که اینجا خوابیده یه گناه داشت اونم گناهه

بودن بود  وصیت نامه ام را بسوزونید تا مبادا کسی بفهمه عشق چه کارایی که با من نکرد

با نهایت احترام تقدیم به:عشق ماندگارم

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

بگذار اندوه هزارساله ام را

که چندروزاز تولد آن بیشتر نمیگذرد

دفن کنم

بگذار اندوه هزار ساله ام را

در گورستان ساده گی خویش

به خاک بسپارم

واسم تازه یی را برای شعرهای عاشقانه ام

انتخاب کنم

بگذار اندوه هزار ساله ام را

که چند روز از تولد آن نمیگذرد

   حلقه

          حلقه

                 حلقه

                       دود کنم         

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

بی تو میمیرم

بی تو ای آرام جان از زندگی سیرم

بی تو من هر چه هست و نیست دلگیرم

بی تو میمیرم

 

بی تو میمیرم

بی تو هستی میکشد هر دم به زنجیرم

بی تو بی چون و چرا مرگ است تقدیرم

بی تو میمیرم

 

بی تو گل رنگی ندارد

ساز هستی بی تو آهنگی ندارد

بی تو شادی های دنیا ارمغانی غیر دلتنگی ندارد

هر شب این آواز بر لبم روید جام هستی را بر لب آرم

که ای خدایا از شب و روزم او خبر دارد یا ندارد

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

 

بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم
با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
درعشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترادراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز بر سینه پر آتش خود می فشارمت

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم
؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم
؟
 چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
 به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
 كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم

در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي

ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و  وفا كردم

سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم

نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
تصمیمم را گرفتم ...

احساس کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم !

می خواستم به او بگویم :

که از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است ...

وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد ...

سرم را پایین انداختم ...

دفترچه ی خاطراتش روی میز بود ...

                            « داخل یک قلب سرخ رنگ

                                                   اسم کس دیگری را نوشته بود »

 

روی جلدای کتابا ... روی صفحه های دفتر ، همین و فقط نوشتم ، « هر کسی به جز خودت پر »

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
یکی داشت و یکی نداشت! اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من بودم

 یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم

 یکی بود پس کی نبود!یکی بودو یکی نبود! اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!

 یکی آوردو یکی نیاورد! اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم

 یکی برد یکی نبرد! اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم  


Image hosted by TinyPic.com

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
.. عجب صبری خدا دارد  ..

 

اگر من جای او بودم
همان يک لحظه اول که اول ظلم ميديدم از اين مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که ميديدم يکی عريان و لرزان ديگری پوشيده از صد جامه رنگين
زمين وآسمانرا واژگون بيصبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبريائی باهمه صبر خدايی
تاکه ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

دستها بالا بود

هرکسی سهم خودش را طلبيد.

سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد،

 سهم من يخ زده بود!

 سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ ؟ پاسخ يک حسرت!

 سهم من کوچک بود قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

به تو از تو مینویسم به تو ای همیشه دریاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت به کسی تنها کسم بود

وقتی از آزارپاییز برگ و باغ هم گریه میکرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

 ای تو یارم از گذشته یادگارم

در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از تن میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود.

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

این کیه که قد آینه عکسشو زدن به دیوار
چقدر شبیه من نیست, نه خدایا منم انگار

اگه این منم که ما رو چه به این همه اشاره
با کی اشتباه گرفتید من نه ماهم نه ستاره

چشمتو رو آینه وا کن واسه ماه ستاره کم نیست
اون که آرزوشو داری حتی قد خودتم نیست

نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود
اگه رو میشد دلامون اگه این شب شیشه ای بود

دیگه جز شب چی میتونه سایه ی هر دوی ما شه
اگه تصویر ستاره پشت پرده این نباشه

عینک خیالو وهمو از رو چشم قصه بردار
من همینم که میبینی نه اون عکسای رو دیوار

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

بازم صدای بارون پیچیده توی ناودون

 

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون

 

بازم یه قلب خسته از زدن و تپیدن

 

شکسته شد از عشق و حسرت و درد کشیدن

 

یکی یه گوشه مرده و هیچکی اونو ندیده

 

یکی یه راهی رفته که به تهش رسیده

 

یه قصه ای هزار بار خونده شد و بسته

 شد

کسی چیزی نفهمید

 

چشم همه خسته شد

 

بازم صدای بارون پیچیده تو ناودون

 

خودکشیه قطره ها رو شیشه و خیابون...!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

من بودم ویک درخت 

یک نیمکت ، یک روح خسته 

چند برگ زرد ،

 یک قلب شکسته 

 و سنگینی یک نگاه عاشقانه ....... 

آن غریبه چه در ذهنش بود ؟؟؟؟

انگار او هم نقاب زده 

     صورتکی  معصومانه                                              

احتمالاً میخواست تلافی کند

 زخمهایی که کسان دیگر نهادند ، بر دلش یادگاری

شاید هم واقعاً عاشق بود ،

میخواست تمام دنیایش باشم ،  

خالی از فریب و تظاهری 

شاید هم می اندیشید به احساسات کودکانه ام ،  

عشق را برایم به تصویر کشد 

آن وقت به ویرانه هایش بخندد 

چون اشک مرا ریخت بخندد 

 به حماقت ِ من بخندد

 

آن غریبه کدامین بود؟؟؟؟

همیشه تردید داشتم ، تردید : 

به آن رهگذر دیوانه ای که روی درخت میان ِ

 قلب شکسته  حک میکند تیر نگاهی

به آن دلباخته ای که معشوق ستمگرش را التماس میکند

 با اشک و آهی

 وانگاه دست به آسمان : خدایا دوستش داشتم                           

                                       تو گواهی

به آن مغروریکه ، نظر به یار ِ مطلوب ،

 غرور چندین ساله اش را  میشکند

      مرهم ، پک  به سیگار میزند

به آن پسرک که میگوید :

 

              دختر ِ باران ، غصه ات را به من بسپار

 

              خدا رااااا ، بس کن این قصه ی اندوهبار

  

حال من ماندم  و یک اطاق کوچک

                          روحی غمین ، 

               یک میز و چند کاغذ مچاله

                    دل ِ آشفته و قلبی حزین

  انگار خواب نما شدم     

نه نیمکتی ، نه باغی ،  نه درختی 

 نه آن غریبه....... 

امشب سرم سنگین شده ، 

میروم کنار پنجره و آرام میگزارمش میان ِ دفتر شعرم

ناگاه صدای فریادی آسایش مرا درهم میکوبد

آ ه ه ه  ...

او کیست که بی اجازه نشسته درون من

ودلش هر چه خواست میگوید :

 چه شد آن دل تپیدنها

 دیگر تورا یک لبخند عاشقانه ، مشتاق نیست

 چرا چشم بیگناهی به تو بنگرد ،

                          گویی : دام فریبی ست

نگاه خاموشت نمی خندد به روی زندگانی

کجا رفت آن عشق سرکش ...........

هِی با توام ای غم پرست :

از چیست این همه آشفتگی و پریشانی .........

 ...........

وای ، بس است تنهایم بگذار 

فرسوده ام ، درمانده ام ،

                    از هجوم افکار

دست بردار از سرم ، میکوبمش به دیوار !!

 .......... 

کجاست شعرهایم ؟؟؟ 

همان کلمات جوهری ؟

 

 

همه را پاشید به صورتم ، سیلاب اشکهایم ....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

   

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

 

در کار عشق ما همیشه اما بود
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
مثل زلال آب من باورت کردم
مینای یک رنگی در ساغرت کردم
سلطان قلب خود تاج سرت کردم
در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم
آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

                               ای خدا کاشکی يکی بود همدمو هم نفسم بود

يکی بودکه منو کم داشت يکی که دلواپسم بود

يه کسی که روی شونه اش قطره قطره اشک بريزم

يکی که منو بفهمه حس کنم براش عزيزم

کاشکی اون يکی تو بودی بين اين همه غريبه

آخه غير از تو نگاه   بقيه پراز فريبه

کاشکی اون يکی تو بودی کاشکی چشمات مال من بود

کاشکی عشق توجوابی واسه هرسئوال من بود

تو چه کردی با دل من تو چه آوردی به روزم

انگار اين تقدير من بود که به پای تو بسوزم

ديگه راه پسو پيشم همه بن بست وبسته

ديگه خيلی وقته اين دل زير پای تو شکسته

من توی رويای تو هستم تو به فکر يکی ديگه

ولی من پای تو موندم ياتو يا که هيچکسی ديگه

              

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

گریه نکن عروسکم اگه چشام بارونیه

                           برای من جدا شدن نگو کار آسونیه

بغض دل شکسته ام هق هق گریه می گیره

                          کبوتر عاشق من انگاری داره میمیره

گریه نکن عروسکم عاشقی اما نداره

                          هر کی میاد یه روز میره آدمو تنها میزاره

گریه نکن عروسکم هیچکی منو دوست نداره

                          اون که میگه عاشقمه رو دل من پا میزاره

دلها همه سنگی شدن به رنگ دلتنگی شدن

                                  آدما این روزا مثل عروسکا رنگی شدن

  گریه نکن عروسکم نمیادش اون که می خوام

                          رفته ز پیش چشمونم مونده ولی یادش باهام

گریه نکن عروسکم اون یکی دیگه رو داره

                         همون که یواشکی سر روی شونش میزاره

گریه نکن عروسکم اون منو یادش نمیاد

                        ولی من عاشق می مونم حتی اگه خودش نخواد!!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
             

 

عشق سخن مي گفت

به ناچار دل سخن مي گفت

اگر مردم و خفتم در بستر مرگ

بگو آنچه خواهي نويسي بر در سنگ

چـه گويم خدا داند كه در آن لحظه تنگ

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

برو....... دیگه دوست ندارم

 

برو برو   برو از یاد من برو

برو برو   برو از پیش من برو

برو برو   برومن نمیخوام دیگه تورو

برو برو    برو دوست ندارم دیگه تورو

برو برو   بروقسم نمیخورم تورو

برو برو    برو نفرین نمیکنم تورو

برو برو    برو گریه نکن واسم برو

برو برو    برو دلمو شکستی برو

 

دلت نسوزه برو * برو تنهام بذاربرو

گفتی که سیرشدی ازمن * همون بهتر بذار برو

گفتی که عاشق نبودی *همون بهترعاشق نشدی

کاری کردی که دلم نمیخوات ببره اسم تورو

اگه منو دوست نداری*چرا سربه سرم میذاری

اگه عاشقم نبودی*چرا پا روی قلبم میذاری

دلت نسوزه برو * برو تنهام بذاربرو

کاری کردی که دلم نمیخوات ببره اسم تورو

نمیخوات ببره اسم تورو

 

برو برو    برو سر به سرم نذار برو

برو برو    برو پا روی قلبم نذار برو

برو برو    بور ازتوبریدم برو

برو برو    برو دیونه ام کردی برو

 

سوختم ساختم به پات*همه هستیمو دادم برات

حتی نمردی برام *تا که منم بمیرم برات

خستموخستم از تو *من که دلمونبستم به تو

خودت میخواستی بری*همون بهتر بذاربرو

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

تمومش كن بيا از هم جدا شيم بيا اينقدر تكراري نباشيم

تمومش كن تا همين جا تو يه لحظه از اين تنهايي با هم رها شيم

تمومش كن ته اين جاده بسته تهش ماييم كه قلبامون شكسته

بگو اين جا كجاي قصه ي ماست نگاه كن اول راهيم و خسته

نترس از اين كه حرفام دلنشين نيست تموم سهم ما از عشق اين نيست

ما عشق اول هم بوديم اما هميشه عشق اول بهترين نيست

تمومش كن بيا از هم جدا شيم بيا اينقدر تكراري نباشيم

تمومش كن تا همين جا تو يه لحظه از اين تنهايي با هم رها شيم

تمومش كن ته اين جاده بسته تهش ماييم كه قلبامون شكسته

بگو اين جا كجاي قصه ي ماست نگاه كن اول راهيم و خسته

تمومش كن بيا از هم جدا شيم بيا اينقدر تكراري نباشيم

تمومش كن تا همين جا تو يه لحظه از اين تنهايي با هم رها شيم

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت

عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت

اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد

بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت

چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد

حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت

بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم

گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

 

 

 عاشقت بودم دیوانه حسابم کردی  

 

                               آشنا بودم بیگانه خطابم کردی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

عشق چيست؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
 

  کی میگه مرده نفس نمیکشه...

  کی میگه نبض جسد نمیزنه....

  خوبه که چشاتو یک دم وا کنی...

  ببین اون مرده چقدر شکل منه...

  دیگه دارم می پوسم تو این کفن...

  روی زخمام تو دیگه نمک نزن....

  هی از اینو اون نپرس مرده کیه....

  آره اون مرده منم....جز من کیه...؟؟

  اشکی......که هنوز تو چشامی....

  شعری.......که هنوز رو لبامی....

  جونی......

  رفتی......دیگه دارم میمیرم....

  ببین.......بی تو چقدر حقیرم...

  نرو........اگه بری میمیرم....

    بمون........

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
يادت مياد

یه روز و روزگاری  خیلی دوست داشتم

گل عشقت تو رو توی این دلم کاشتم

اما بعد یک عمر خونه دل خوردن

فهمیدم تو دلت  جایی نداشتم

 میگفتی عشقت منم  تویی پاره ی تنم

فکرشو نکن یه روزی ازت دل بکنم

عشق تو رو خواستم رو چشات گزاشتم

اما باز سوی دلت جایی نداشتم

اشک منو در نیاز      پا رو دل من نزار

قلب من واسه تو      سر به سر من نزار

اشک منو در نیار     اشک منو درنیار

اخه هیچکی مثل تو  حرفمو نمی خونه

اگه بری تو  جای تو خالیه تو خونه

اشک منو در نیار اشک منو درنیار

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

 

تنها سهم من از دنیا

 

یک باغ تنهایی است

 

باغی پر از گلهای حسرت.

 

سالهاست

 

جغدی پیر

 

بر بام این باغ لانه کرده

 

میخواند هر دم

 

اوازی حزین

 

از رنج تنهایی.

 

تنها سهم من از دنیا

 

اتاق کوچکی است

 

در باغ تنهايي.

 

اتاق من لبريز است

 

از حرفهای ناگفته

 

دیوارهایش میخوانند هردم

 

اواز تلخ تنهایی

 

كة:

 

با كه بايد گفت

 

رازهای ناگفته

 

بر كجا بايد ريخت

 

اشكهای شور تنهايی

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست

شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست

عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم

گرچه تنها جا میمونم تورو تنها نمیزارم

اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی

من برات میخونم از عشق تا که فردارو ببینی

اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد

من برات میخونم ای گل نوبهارو نبر از یاد

همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم

گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

صدای پاهایت را می شنوم

عطر نفسهایت را استشمام می کنم

گرمای وجودت را حس می کنم

اما ...

                                          هیچگاه تو را نمی بینم

                                          کاش می فهمیدی

                                          دوستت دارم

                                          کاش می فهمیدم

                                          دوستم داری ؟

 

          وقتی خیانتت را بخشیدم تو فکر کردی دوستت دارم.

         ولی من لذت خیانت را درک می کردم !

         برای آرزوهایم که مردند سکوتی می کنم بالاتر از فریاد

 

دلم براي کسي تنگ است   

کسي که بي من ماند        

  کسي که با من نيست                                      

چقدر سخته منتظر كسي باشي كه ...                           

  اصلا فكر اومدن نيست.    

                                           امشب تمام حوصله ام را

                                            در یک کلام کوچک  

                                        در " تو " خلاصه کردم   

                                         ای کاش می شد یک بار

                                            تنها همین یک  بار

                                             تکرار می شدی تکرار     

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
ای عشق

 

«ليلا دوباره قسمت ابن ُ سلام شد
عشق بزرگم اه چه آسان حرام شد
ميشد بدانم اينكه خط ِ سرنوشت من
از دفتر كدام شب بسته وام شد ؟
اول دلم فراق تورا سرسري گرفت
وان زخم كوچك دلم آخر جذام شد
گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت ،
ديگر تمام شد گل نازم تمام شد...
شعر من ازقبيله خون است خون من ،
فواره از دلم زد و آمد كلام شد
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را ،
شعر من و شكوه تو رمز ِ دوام شد
بعد از تو باز عاشقي باز ...اه نه ،
اين داستان به نام تو اينجا تمام شد ....»

 <<از طرف دوست گلم هدیه>>

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

زندگی زیباست.................. اما بدون غم

مرگ زیباست................... اما بدون گناه

دوستی زیباست.................. اما بدون کلک

عشق زیباست.................... اما بدون دروغ

دنیا زیباست......................اما بدون درگیری

گل زیباست....................اما بدون ریشه

سکوت زیباست...................اما بدون یار

شیشه زیباست.......................اما بدون تیرگی

برف زیباست..................اما بدون رهگزر

خانواده زیباست.....................اما بدون دوری

ما هم زیباییم .....................اما بدون ماسک

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب می کنی

  

  دریا رو اتیش می زنی ابرا رو بی تاب می کنی   

وقتی فقط اونو می خوای ماهو نشونه میکنی  

می ری تو قلب آسمون صبرو دیوونه می کنی

 وقتی می بینی عاشقی دنیا رو می ریزی به پاش

طلا رو قیمت می ذاری با برق ناز خنده هاش

وقتی می فهمی عاشقی می ری سراغ پنجره

قلبتو می سپاری دس قصه و عشق و خاطره

وقتی می فهمی عاشقی سوار رویا ها می شی

می ری تا جاده های دور اون بالاها خدا می شی

وقتی می بینی عاشقی ماهو می خوای شکار کنی

می خوای که خورشید خانمو یه شب بری بیدار کنی

وقتی می فهمی عاشقی سنگ و با شیشه می بینی

گمشده تو مال خودت واسه همیشه می بینی

وقتی می بینی عاشقی با آینه خونه می سازی

رنگین کمونو میاری تو گردن ماه می ندازی

وقتی می بینی عاشقی می خوای همه خبر بشن

گلا به خاطر شما تازه و تازه تر بشن

وقتی می فهمی عاشقی می بینی پادشا شدی

از همه مردم شهر یه آسمون جدا شدی

وقتی می بینی عاشقی خودت می مونی و خودش

جونتو حاضری بدی به خاطر تولدش

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
خواب دیدم سوخت در آتش تمام پیکرم
دخترانی هرزه رقصیدند بر خاکسترم
باد آمد دختران هرزه از من رد شدند
آمد آمد سبز شد رویید شکل دیگرم
شکل دیگر من نبود اما خودم بودم هنوز
با همان دنیا که می چر خید هی دور سرم
آتش آمد باد آمد آب آمد همچنان
من قفس بودم اسیران قفس بال و پرم
چشم وا کردم و دیگر من نبودم سنگ بود
سنگ بی شکلی که می گر یید بر او مادرم
 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزشی نداره
 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

كولي اواره منم زخم سفر روي تنم

يه روزي از همين روزها تو چنگ جاده ميشكنم

طعنه بي ستاره گي به غربت شب هام نزن

تهمت بي ترانه گي به خشكي لب هام نزن

من اون هميشه عاشقم كه تن به تبعد تو داد

بقل، بقل ستارشو به عشق خورشيد تو داد

من از تو شب نشين شدم ستاره هامو پس بده

به قيمت ترانه هام به غربتم نفس بده

كولي اواره منم زخم سفر روي تنم

يه روزي از همين روزها تو چنگ جاده ميشكنم

به جرم از تو دم زدن نگاه تو ازم نگير

خالي دست هامو نبين من غريب رو كم نگير

فقط يك اسمم واسه تو اسمي كه از يادت ميره

فقط يك مشتي خاطره كه توي قلبت ميميره

نميشه باورت ولي اين بي نشون دل منه

دلي كه تو هر تپشش اهنگ بغض رو ميزنه

كولي اواره منم زخم سفر روي تنم

يه روزي از همين روزها تو چنگ جاده ميشكنم

توي گسترده رويا اي سواره اسب ابله

دنبال كدوم مسيري توي تاركي مطلق

اي به رويا سر سپرده با تو ام اي همه خوبي

راهي كدوم دياري اخه با اين اسب چوبي

باتوام اي كه تو فكرت باهر عشقي و با هر اسمي

راه سپاره فتح قلب ماه پيشونيه تلسمي

توي دست هاي نجيبت عكس ماه پيشوني داري

واسه پيدا كردن جاش دنيارو نشوني داري

ماه پيشوني تو قصه فكر بيداري تو خوابه

خورشيد هفت اسمون نيست عكس خورشيد توي ابه

از خواب قصه بلند شو اسب چوبيت رو  رها كن

ماه پيشوني مال قصص مرد من منو صدا كن

اگه از افسانه دورم اگه ماه پيشوني نيستم

اگه با زمين غريبه اگه اسموني نيستم

واسه خواب خستگي هات مثل يك قصه لطيفم

به صداقت تو مومن مثل قلب تو شريفم

(بازم از الطاف دوست عزیزم مهراد)

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
 

شب همه شب خواب ندارد منم

مونس و غمخوار دل تنگ من

باز نکن پيش همه مشت من

واژه پسوند حضورم چه شد؟

محو تو بودم که کبوتر شدم

مثنوی از چشم ترم می چکد

گنگ مشو باز صدايم بزن

فاجعه در فاجعه يعنی سکوت

با من سودازده حرفی بزن

عاشق آن سوز نگاه توام

با تف اشکت بفروزان مرا

حادثه يعنی ميعان نگاه

آمدم اينک بپرستم تو را

عشق منم، من که غرورم شکست

ساده و يکرنگ کشيدم تو را

آب که نه! باز سرابی شدی

راست بگو، خواب نديدم تو را؟

از ره دور آمده ای مرحبا!

منتظرم، قلب مرا ذبح کن

يا به دل عاشق من رحم کن

رحم نکن ضربه آخر بزن

زخم مرا باصله مرهم گذار

صبر کن،ای وای!ببينم تو را

اشک تو مجروح ترين مرهم است

بر تن تفديده قلبم ببار

سهم دلت! سهم دلت! کيست؟ کيست؟

در دلت امروز کپر زد کجاست؟

آن که تو را يک شبه دزديد کو؟

آن که دلش سهم مرازيست، کيست؟

سهم دلت کيست؟ نشانم بده!

با نگهت باز تباهم نکن

مستحقم من که بدانم که بود

باز که تو خيره به من زل زدی

باز تو، شايد... نکند؟!وای نه!!

البته بايد... نکند؟! وای نه!!

البته منظور تو که من نبود؟؟

خسته ای از صبر و قرار منی؟

من که همان يک شبه خستم تو را

رفتی و من سخت پشيمان شدم

قلب تو را وصله به هم دوختم

آمدم اينک بپرستم تو را

جسم توام، تو شده ای روح من

من تو شد و تو بدل از من شدی

من و تو تا اوج جنون با هم ايم

محو توام، محو تو آبی ترين

ولوله ای در دلم آغاز شد

اشک تو از گوشه چشمم چکيد

قطره ای از اشک تو بر بوم ريخت

باز برای تو دلم تنگ شد

عاشق ديوانه! سرابی، سراب!!

عمر حضور تو حبابی نبود

نقش تو را سبزقبا می کشم

با نم يک قطره نگردی سراب

سبز شوی، ريشه کنی در دلم

ای نگهت خيس ترين يادگار

خسته دل از عشق تو وامانده ام

ای که در اين دلکده ها گم شدی

آن که دلش تاب ندارد منم

اشک، تو ای گوهر شب رنگ من

آه نزن تيغ تو بر پشت من

آه پس آن کوه غرورم چه شد؟

آينه فهميد که پرپر شدم

حادثه از بال و پرم می چکد

سنگ مشو قفل به پايم بزن

خسته شدم کو هيجان قنوت؟

ای نفست ساحره حرفی بزن

خسته ای افتاده به راه توام

پلک نزن! خوب بسوزان مرا

اشک همان آيه تقطير آه

من که شبی ساده شکستم تو را

عقل ببستم که شود پست پست

من که لب عاطفه چيدم تورا

وه! که تو اين بار چه آبی شدی

عاشق و هجران زده ديدم تو را؟

باز که سودا زده ای مرحبا!

باز خليلم شده ای ربح کن!

يا بزن از ريشه مرا زخم کن

زخم اگر می طلبی، سر بزن

رحم چو خواهی صنم غمگسار

هرچه کنی باز رهينم تو را

باز پريخانه چشمت نم است

ای نگهت سايه ابر بهار

فاش بگو، در کف تقدير چيست؟

آن که به شب رنگ سحر زد کجاست؟

آن زن همتاسه خورشيد کو؟

آن که به فکر دل من نيست، کيست؟

عاشق مفقود! امانم بده

گيج نشو، خيره نگاهم نکن

آن که دل از سينه تنگت ربود

باز که تو خيره به من زل زدی

از دل خود تا دل من پل زدی

باز تو، شايد... نکند؟!وای نه!!

حيف که مقصود تو روشن نبود

هان؟ نکند باز دچار منی؟

من که شبی ساده شکستم تو را

من که پس از نفی تو ويران شدم

من که زهجران رخت سوختم

من که شبی بر مژه بستم تو را

عفو کن ای خسته دل پاره تن

روح توام، روح مرا تن شدی

من که توام، تو که منی، ما هم ايم

ای شبحت با دل و چشمم قرين

باز سر درد دلم باز شد

خوشه سربسته بغضم رسيد

در نگهم يک غم معصوم ريخت

آبی تصوير تو کمرنگ شد

باز هم افسانه شدی، نقش آب

کاش که تصوير تو آبی نبود

دفعه ديگر که زدی آتشم

تا نشود خاطره ات رنگ آب

اشک عجين گر بشود با گلم

سبز شوی، سبزتر از هر بهار

ای که شبی رفتی و جا مانده ام

ای که اسير دل مردم شدی

ای سفری، بلبل بی قافله

خاطره ای، خاطره ای، خاطره

 

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم
 سلام اي خنجر حرفاي مردم


 سلام اي آشنا با رنگ اشکم
سلام اي دشمن زيباي جونم


بازم نامه مي دم با سطر قرمز
 آخه اين بار شده
من با تو هرگز


 نمي خوام حالتو حتي بدونم
 تعجب مي كني؟ آره همونم


 هموني كه زموني قلبشو باخت
 همون كه از تو يك بت ،‌ يك خدا ساخت


 هموني كه برات هر لحظه مي مرد
 كه ذكر نامتو بي جون نمي برد


همونم كه مي گفتم نازنينم
بميرم اما اشكاتو نبينم


 تعجب مي كني؟ آره عجيبم 
 مي خوام دور شم ازت خيلي غريبم


 ديگه هر چي كشيدم بسه دختر
 نمي بينيم همو  خوبه ،‌ چه بهتر


 ديگه بسه برام هر چي كشيدم
 فريبي بود كه من از تو نديدم؟


 دروغي هست نگفته مونده باشه ؟
 كسي هست تو خيال تو نباشه ؟


عجب حتي دريغ از يك محبت
دريغ از يك سر سوزن صداقت


گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟
 چيه توهين به ذات محترم شد ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

كاش دو تا پرنده بوديم توي دست آسمون

 

تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون

 

من براي تو مي ساختم سقفي از بال وپرم

 

تو مي ذاشتي عاشقونه پرتـــــو زير سرم

 

واي اگه پرنده بودي تو رو با خودم مي بردم

 

وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مي آوردم

 

نمي ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد

 

تو رو با خودم مي بردم جايي كه نباشه صياد

 

تو فقــط بــايد بمـوني اي تمام بــاور مـن

 

تا كه پرپر نــشه بي تو همه ي بال و پر من

 

واي نگواين فقط يه خوابه! نگوما پرنده نيستيم

 

وقتي همديگه رو داريم نگو ما برنده نيستيم

 

ما مي تونيم از محبت با هم آسمون بسازيم

 

حتي با دستهاي خالي با هم آشيون بسازيم...

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
نرو...!!!ای دوست نیمه ره که در وادی عشق

ما را به بیابان بلا ول کرد

بر صفحه ی آخر شناسنامه ی عشق

با جوهر کینه

مهر باطل کردی

بی محکمه ای قصاص کردی ما را

با کشته ی عشق،حکم قاتل کردی

ای موج چه با سینه ی ساحل کردی؟

ای نیش چه با پیکره ی دل کردی؟

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
سر سودایی منشفیق شاپرک،مادر

دلش چین وترک،مادر

به روی سیه ام حک شد:

<<رفیق بی کلک،مادر>>

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

بوی تعفن مشامم را می آزارد

سرم را می گردانم

تا سرکی بکشم دور و برم را

در حالی که با دماغم هوا را می مکم

آهسته گام بر می دارم به جلو ...

باز هم جلو...

و باز هم جلوتر...!

کم کم احساس لزجی در لجن را تجربه می کنم!

بوی گند می آید

آری بوی گند!

تا خرخره در باتلاق عشق تو فرو رفته ام

و تمام تنم بوی گند عشقت را گرفته

بوی گند!

آری بوی گندعشق...!

خوشبوترین حادثه ای که تا به حال به مشامم رسیده است!

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 

من تو را

دیشب دیدم درخواب

باز با چشم خمار آلودت

باز با مانتو خوشرنگ پر از وسوسه ات

باز با شیطنت هر روزت

کوچه پر بود ز چشمان طمعکار شغالان حریص

که کمین کرده به دنبال شکار

راه می افتادند

و و چون طعمه ای آگاه به سوی دامت

راه می افتادی باز ...

با هزار عشوه و ناز

و دل نازک من در قفسش می لرزید

تو رسیدی جلوی چشمانم

ده قدم فاصله بود...

بین ماـ بین مایی که نبود هیچ زمان ـ

تو نگاهم کردی

و من از شرم نگاهم به زمین

مثل گم کرده کلیدی که زمین را پوید

برق جانسوز نگاه مستت خرمنم را می سوخت

و دوباره ترسی

لب من را می دوخت

استخوانم می سوخت

ترس از آنی که جوابم بکنی

ولی این بار گره خواهم زد

رشته عشق خدا را با دل

گرهی خواهم زد

از دل ناز تو تا پیکره ی تبدارم

من تو را خواهم خواند

من تو را خواهم دید

به خدایم سوگند گل عشق از چمنت خواهم چید

من تو را خواهم دید و تو را خواهم گفت

آن حدیثی که نگفتم با تو ...

بغض را با هیجان می شکنم

ترس را خواهم ریخت

و تو را خواهم گفت:

((دوستت دارم))

گر جوابم بکنی

گرهی باز نمودن باید

گره زندگی تبدارم

گرهی از پودم

تا تارم

و گره خواهم زد

به طناب دارم !  

(تقدیم به کسی که هیچ وقت بهش نمی رسم)

(رضا)

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
ای زندگی،ای مردگی،دیگر نمی خواهم تو را

ای لحظه های خستگی،دیگر نمی خواهم تو را

من سوختم در راه او،روشن شد از من عالمی

ای مشعل تابندگی،دیگر نمی خواهم تو را

فرقی ندارد نازنین،هشیار یا مستم اگر

در برد یا بازندگی،دیگر نمی خواهم تو را

گه بردم و گه باختم عشق تو را بر چرخ گردون

در این قمار زندگی،دیگر نمی خواهم تو را

خود کردم و خود کرده را تدبیر عشق آسان نشد

اکنون من از خود کردگی، دیگر نمی خواهم تو را

دل بستمت اما توام درب دلت را بسته ای

ای آخرین دل بستگی، دیگر نمی خواهم تو را

یکدنده می گفتم به تو :((نمی خواهمت)).گفتی که:<<نه>>

این بار با یکدندگی :((دیگر نمی خواهم تو را))

رویم نمی شد حرف آخر چشم در چشمت زنم

با عالمی شرمندگی،دیگر...

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
بی آنکه در تمام لحظه هایم

                               حتی یک بیت شاعرانه سروده باشم

تو شاعر بودی

                    و من شعر دزدی که از هرم نگاه مقدست

                          طبق طبق ترانه می دزدم

تا به گوش سیاه پوشان به سوگ نشسته احساس برسانم

که با تو شعر زنده است

ای تو همیش شاعرم

همیشه شاعرنه باش!...

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
                      می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی

                     می روی تا با نبودن عشق را پر پر کنی

                      آن همه گفتی نگاهم با نگاهت زنده است

                      من نباشم می توانی روز ها را سر کنی

                      در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد

                      آینه شو گریه ام را حس کن تا باورکنی

                     سبز در عشق شدم کمم تو داشتی ولی

                     عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی!

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
گفت دیگر تو را نمی خواهم.........نگاهش کردم و خندیدم!

گفت نگاهم نکن دیگری را می خواهم........سکوت کردم!

گفت حرف بزن مگر نه اینکه دوستم داری

پس بخواه هر آنچه را که می خواهی.........حرف زدم!

گفت نمی خواهم صدایت را بشنوم.........سکوت کردم!

گفت تو مغروری........به یادش آوردم!

گفت تنهایمبگذار هرگز دوستت نداشتم...........گریه کردم!

گفت با گریه ات مغلوب نمی شوم..........گریستم!

فریاد زدبرو...برو...برو...

اکنون نمی دانم میروم چرا؟؟؟ و به کجا؟؟؟!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
دو چشم اشکبارش دلربا بود                  نگاهش با نگاهم آشنا بود

نگاهش در نگاهم راز می گفت               غم نا گفته ای را باز می گفت

چو با آن چشم تر او خیره می گشت       جهان در پیش رویم تیره می گشت

زبان از وصف رویش نا توان است            دل ویرانه اش تک در جهان است

لبش چون غنچه ای در آب رفته             نگاهش با نگاهم خواب رفته

زبانم لال گفتن بود آن شب                 زبانم در شکفتن بود آن شب

صدایش در وجودم لرزه ها داشت         نگاهش در نگاهم غنچه می کاشت

من آن شب از برایش شعر گفتم         به چشمانش قسم که آن شب نخفتم.

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
عشق یعنی  تا سحر دریا شدن

                     مثل یک پروانه  بی  پروا شدن

                            عشق یعنی سر به زیر انداختن

                                  درحریم دلبری  جان   باختن

                                        عشق یعنی بر سر دار آمدن

                                              بی  محابا  دیدن  یا ر آمدن

 

 

       عشق یعنی پرزدن بی بال وپر

            دیده را  دریا  نمودن تا  سحر

                 عشق  یعنی  گفتگو  با کربلا

                      سر کشیدن  باده  از جام  بلا

                            عشق یعنی دیده برخنجرزدن

                               مثل طوطی درقفس پرپرزدن

 

 

عشق یعنی گم  شدن  در جام  می

           راز  دل بی پرده  بشنیدن  زنی

                 عشق  یعنی  خاک  پای  خاکیان

                      می  زدن در  حلقه ی   افلاکیان

                           عشق یعنی مثل یک گل وا شدن

                                  فــارغ  از  بی  تابی  دنیـــا  شـدن

 
 
 |    نوشته شده توسط رضا
 
 
 
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمدپیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه زفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند ازراه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا ودلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
 
 
 |    نوشته شده توسط رضا ادامه مطلب ... | 
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب