بی تو ...
تو را گم کرده ام امروز ...
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند....
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند !
یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...
تو را گم کرده ام امروز ...
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند....
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند !
آمدم خسته و پر بسته و سرد
در دلم غصه ی بی رحمی و خود خواهی مرد
در دلم حادثه ها بود که پنهان شده بود
زندگی در نظرم خسته و گریان شده بود
شاد بودم که دگر عشق برایم مرده است
شاد از اینکه مرا خوابِ «ندیدن» برده است
راهی شهر فراموشی تن بودم من
غافل از حس نیاز «تو به من» بودم من
نا گهان راه دلم سوی نگاهت کج شد
مرگ هم بار دگر رفته و با من لج شد
تو پر از شوق، پر از شور نگاهم کردی
خالی از خستگی و کینه و آهم کردی
خنده هایت به تنم جان و طراوت بخشید
راز دارم شدی و راز شدی در دل من
سوز شعرم شدی و ساز شدی در دل من
روزگاری دگر از پیش تو من خواهم رفت
بار دیگر به فراموشی تن خواهم رفت
مرگ را بار دگر نزد خودم خواهم راند
عشق را بار دگر از دل خود خواهم راند
تا در آن روز دلم در قفست خواهد ماند
نفس گرم تنم هم نفست خواهد ماند !
محبت را تماشاکن!
نگاه کن دوری او را.چرا باید چنین باشد!؟
چرا باید از این یک خواهش کوچک رها باشم!
محبت را مگر تا کی میتوان از این و ان دزدید!؟
به امید سحر خشنود بودن عاقبت تا کی؟
به راه عشق تلقین کردن خود عاقبت تا کی؟
دگرخسته گسسته هیچ وپوچم دگر از زندگی سخت دورم
چه شبها بود ان شبها خدایا که شب بودو من ویک مشت رویا
چه امید چه امالی خدایا سخنهاراز دلها من فراوان دارم امشب
حقیقت را دگر تا کی توان پنهان و مخفی کرد؟!
دلا تا کی... مگر تا کی؟!!!!!!
بروخوبم به سلامت ، تو به من دینی نداری
برو با خیال راحت ، چرا اینقدر بی قراری ؟
برو پیش عشق تازه ت ، نگران من نباش
تو چشام نگاه نکن ، نمک رو زخم من نپاش
نمی خوام توی نگاهت ببینم نفرتو راحت
یا تحملم کنی و واسه تو بشم یه عادت
اگه دیگه چشمای من تو دلت جایی نداره
اگه حرفام روی لب هات گل لبخند نمی کاره
برو تا بازم بخندی ، من به لبخند تو زنده م
وقتی تو پیشم نباشی ، به خیالت دل می بندم
اگه واسه قصه ی ما شعر عاشقونه ای نیست
یا اگه برای موندن دیگه هیچ بهونه ای نیست
اگه فکر میکنی دیگه ، این من و تو ما نمیشه
برو خوبم ، به سلامت ، خوب و خوش باشی همیشه
تو که تقصیر نداری ، تنهایی تقدیر منه
غم و گریه و جدایی ، همه تقصیر منه
برو خوبم ، به سلامت تو به من دینی نداری
برو با خیال راحت
باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است
باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است
در سکوت چشم دوختن به جاده های دور
باز انتظار عادت کسی که عاشق است
دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟
دستهای با محبّت کسی که عاشق است
باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست
از زبان تو حکایت کسی که عاشق است
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش
مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است
بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست
خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است
شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند
عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است
منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست
نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است


اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من بودم!!
یکی داشت ، یکی نداشت
اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من!!
یکی خواست ، یکی نخواست
اون که خواست تو بودی و اون که نخواست ازت جدا بشه من بودم!!
یکی گفت ، یکی نگفت
اون که گفت تو بودی و اون که دوستت دارم رو به هیچ کس نگفت من بودم!!
یکی رفت ، یکی نرفت
اون که رفت و تنهام گذاشت تو بودی!!
یکی خواست ، یکی نخواست
اون که نخواست تو بودی و اون که خواست واسه همیشه پیشت بمونه من بودم!!
منو شبانه خاک کنید تا همه بدانند چه شبهایی که تا صبح منتظر نشستم
منو غسل ندید تا همه بدانند چند بار توی دریای اشکام غرق شدم
کفنم نکنید تا همه بدانند دستانه یخ زده ام برای تن معشوقم همیشه بازه
روی قبرم سنگ نذارید تا درِ تنهایی هام به روی چشمای قاتلش همیشه باز باشه
سرمزارم هیچ کس لحظه ای درنگ نکنه که یه وقت سکوت نا تمامم منو بشکونید
روی سینه ام قلب مشکی بکشید شاید کسی که سیاه پوشش کرد خاطراتمونو به
یادش بیاره در کنار دستم تیغ خونینمو بذارید تا همه بدونن نفرت من کمتره
قبر منو با آب نشویید بذارید آن قدر کثیف بشه تا همه بدونن من از نوزادی مرده بودم
رو قبر من درختی بکارید تا زیر سایه اش باشم و همه بدونن من یه خورشید داشتم
و اونم رفت کنار زیر سرم عکساشو بذارید تا باز مثه همیشه سر به شونه هاش بارها
بمیرم و زنده شم سر منو به طرف خورشید بذارید تا همه بدونن همیشه چشم به
انتظارشم چشمانمو باز بذارید تا همه بدونن هیچوقت چشمامو از روش برنداشتم و
به روش نمی بندم به همه بگید کسی که اینجا خوابیده یه گناه داشت اونم گناهه
بودن بود وصیت نامه ام را بسوزونید تا مبادا کسی بفهمه عشق چه کارایی که با من نکرد
با نهایت احترام تقدیم به:عشق ماندگارم
بگذار اندوه هزارساله ام را
که چندروزاز تولد آن بیشتر نمیگذرد
دفن کنم
بگذار اندوه هزار ساله ام را
در گورستان ساده گی خویش
به خاک بسپارم
واسم تازه یی را برای شعرهای عاشقانه ام
انتخاب کنم
بگذار اندوه هزار ساله ام را
که چند روز از تولد آن نمیگذرد
حلقه
حلقه
حلقه
دود کنم


من يقين دارم كه برگ ،
كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،
فارغ است از ياد مرگ !
آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،
گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،
مي تواند يافت لطف :
«هر چه باداباد را »
و من هر روز از پشت پنجره سکوت به تنهایی ام
خیره می شوم دلم تنگ شده برای دوباره زیر باران ایستادن
و برای زمزمه کردن حتی یک ترانه کوچک با تو
ای کاش بودی تا ببینی بی تو محصور یک قاب شیشه ای ام
و منتظر یک ابر دلتنگی تا شاید همین روزها ببارد
حوصله می کنم حوصله، اما انگار سالهاست که مثل یک پرنده اسیر
پشت همین پنجره ها بی آواز مانده ام، بی آواز
یک روز شاید دوباره برایم زمزمه کردی قطعه پرواز را
یک روز شاد برسم به حقیقت سخن یک شاعر که می گفت: پشت این ابرها آفتاب است
چقدر حرف بود و من......فقط سکوت کردم.... چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم....آمدنت را سکوت کردم....داشتنت را سکوت کردم رفتنت را سکوت کردم....انتظار بازگشتت را هم....حالا نوبت توست
باید در سکوت به تماشا بنشنی
...سوختنم را

اي حضـــورت همه خوبي مثه آئينه و آبي
تو زلاليــه يه رودي پس چـــرا در التهابي
اي قشنـگي بهــانه واســــه گفـــتن تـــرانه
تو خـــود حضــور عشقي يه کـلام عاشقانه
من هنوزم که هنوزه پرم از شعر حضورت
تو بيا تا من بخونم از نجــابت و غـــرورت
یه ستاره اي يه ماهي توي تاريکي شبهام
تو تموم آرزومي ميــدوني من بي تو تنهام
خوب من اي آرزويم بي تو دلخوشي ندارم
من که با حرم نفسهات شوق بارون بهـارم
اي قشنگ قصه هايم اي که مهتابي تريني
اوج گـــفتن يه شـعري مـيدوني تو نازنيني
نگــــواز من ديگه سيــري حـرف گفتني نـداري
من و بااين همه احساس دست گريه مي سپاري
اي حضـــورتو هميشه يه بهــونه واسـه موندن
واسه مقدم حضورت لحظه لحظه جـون سپـردن
من هنوزم که هنوزه پرم از شعر حضورت
تو بيا تا من بخونم از نجــابت و غـــرورت
يه ستاره اي يه ماهي توي تاريکي شبهام
تو تموم آرزومي ميــدوني من بي تو تنهام
گریه کن دلم میدونم اون دیگه هیچ وقت نمیاد
رفته و واسش مهم نیس چه به روز من میاد
ببین چقد تنها شدم تو خونه بی کسیام
یکی نیس با من بباره به پای این بی کسیام
بیا بی وفا وفا کن دارم از غصه میمیرم
میخوام که این دمه آخر دستاتو باز بگیرم
نمیدونی چی می کشم تو این روزای بی کسی
قدرمو می دونی یه روز وقتی به حرفام برسی

گریه هام دسته خودم نیس دله من شکسته دنیا
دستایه جدایی عشق خط کشیدن میون ما
طاقت موندن ندارم این نفسای آخره
بگین بیاد که عاشقش واسه اون در به دره
بیا بی وفا وفا کن دارم از غصه میمیرم
میخوام که این دمه آخر دستاتو باز بگیرم
نمیدونی چی می کشم تو این روزای بی کسی
قدرمو می دونی یه روز وقتی به حرفام برسی

رنگ پر رنگ چشات تک رنگ مداد رنگی های منه
نقش چشات پشت تک سوژه نقاشی های منه
وسوسه بوسیدن لبهای تو بهونه شبهای منه
بهار موقع با تو بودنه عشق خوب تو آواز منه
زندگی کنار توست با تو بودن دنیای منه
بگذار
باران بيايد

و تو بيايي و بماني
تا تمام خاطره را
زير باران
تا يك نگاه عميق
تا يك تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا يك آغوش گرم
و تا يك نفسي دوباره
پيش ببريم
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

گفتم: تو شيرين مني...
گفتا: تو فرهادي مگر؟...
گفتم: خرابت مي شوم...
گفتا: تو آبادي مگر؟...
گفتم: ندادي دل به من...
گفتا:تو جان دادي مگر؟...
گفتم: ز كويت مي روم...
گفتا: تو آزادي مگر؟...
گفتم: فراموشم نكن...
گفتا: تو در يادي مگر؟

واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم
قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه می شه
عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیشه
پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو می گیرن
وای اگر من این نبودم كاش می شد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو كاش می شد كه من رها شم
یه پرنده شم شبونه بكشم پر به خیالت
برسم به لونه تو بگیرم پر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم
اگه می شد واسه گریه سر رو شونت می ذاشتم
مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم
غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي
نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر
بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو
ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را
نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ... يادت مي آيد حرفي را که زدي؟ گفتي مي روم ...
گهگداري شايد به خوابت بيايم ...
شايد در خواب
تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم
لااقل همين وعده را برايم بگذار
غريبه، به خاطر خدا
در نگاهم صادق باش

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتي از پيشم دوريت داره زجرم ميده
چونکه از همیشه دیوونه ترم با من باش
چونکه آبروی عشق و می خرم با من باش
چونکه بد جوری سزاوار توام با من باش
حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش
باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر باشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آفتاب می خواد
من که باز دارم هنوزم توی خاطرات می سوزم
یاد ظلم های گذشته سیاه کرده شب و روزم
دوست دارم یادت توی سینه واسه همیشه بمیره
تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره
تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشقها فریبه

بی تو میمیرم
بی تو ای آرام جان از زندگی سیرم
بی تو من هر چه هست و نیست دلگیرم
بی تو میمیرم
بی تو میمیرم
بی تو هستی میکشد هر دم به زنجیرم
بی تو بی چون و چرا مرگ است تقدیرم
بی تو میمیرم
بی تو گل رنگی ندارد
ساز هستی بی تو آهنگی ندارد
بی تو شادی های دنیا ارمغانی غیر دلتنگی ندارد
هر شب این آواز بر لبم روید جام هستی را بر لب آرم
که ای خدایا از شب و روزم او خبر دارد یا ندارد

با من باش گلکم
من که بی تو میمیرم
عزیزم چی بگم؟
اشکامو ندیدی
چرا از من بریدی؟
عزیزم چی بگم؟
واسه تو چی بودم؟
یه مشتی خاک ناچیز
عزیزم چی بگم؟
منو تنها نذاری تو جاده های پاییز
دل پر از گلایم رفیق دردا شده
بعد سفر کردنت اسیر غم ها شده
با من باش گلکم
من که بی تو میمیرم
عزیزم چی بگم؟
خداوندا
تو كه با باهم بودنمان راضي نميشوي...
پس به بي هم بودنمان عادتمان بده.!!!

چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه
چیزی نمی تونم بگم...

بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم
با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
درعشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
ای سراپا ناز رفتنت را بخدا آمدنی نیست دگر
بی جهت منتظر معجزه ام
تو هم یک روز خواهی رفت...می دانم..
می دانم و این قصه ایست که هرشب...
هر شب آنرا می خوانم....

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترادراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز بر سینه پر آتش خود می فشارمت![]()
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم
نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم
تو فقط یه نقطه بودی ... من تو رو ستاره دیدم ...!!!

ديگه باورم شده همه چيز...خيالت راحت باشه...اين خيسي
گونه هام هم ديگه اسمش دلتنگي نيست...نمي دونم اسمش رو
ميشه چي گذاشت ولي يه چيزي شبيه آخر قصه هايي
كه تا آخرين خطش تصور نمي كردي اينطوري تموم بشه
ولي يه دفعه مي بيني نوشته پايان...ولي اونم قشنگه مگه نه
نه خودت مي دوني از نظر من هيچي بد نمي شه حتي رسيدن
به واژه ي پايان گلايه نمي كنم...بازم مي گم شكرت
اوني كه اين سرنوشت رو نوشته هر چي باشه بيشتر از
تو دوستم داره...آخ ببخشيد يادم رفته كه تو منو دوست نداشتي
خدایا تپش انتظارم را بنگر و ضربان زمان را بیافزا تا بیاید
اگر دنياي ما دنياي سنگ است
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است
بدان عاشق شدن از بحررنج است
اگر عاشق شدن پس يک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
ميشه از برق نگات
خورشيد و خاکستر کرد
ميشه از گندمياي سر زلفت
يه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
آره از عشق تو مردن داره
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت
به خاطر روی زیبای تو بود ![]()
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند![]()
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود![]()
که دست هیچ کس را در هم نفشردم![]()
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود ![]()
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم![]()
به خاطر دل پاک تو بود![]()
که پاکی باران را درک نکردم![]()
به خاطر عشق بی ریای تو بود![]()
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم![]()
به خاطر صدای دلنشین تو بود ![]()
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست![]()
و به خاطر خود تو بود ![]()
فقط به خاطر تو![]()
تمام ِ خوابهایم
نیمه کاره
کنار ِ بسترم
جای نفس ها
ناله ناله
تمام ِ دفترم گم شد
به باد و آب دادم
پاره پاره
ولی من مانده ام
نیمه ، هنوزم
... نیمه کاره

عشق من ناز نکن عمر ما پایون می گیره
یه روزی دسته زمونه تورو از من می گیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تو رو دیدن ،تو رو خواستن رو کی از من می گیره
عشق من قلب این عاشق با تو آروم می گیره
همه ناله های من از اون نگاه دوریه
تو رو دیدن ،تو رو خواستن ، تورو هرجا میبینم
بی تو و عشق تو من،همیشه تنها می مونم
عشق من عاشقتم ، تکرارت هر شب عادته
همه حرفام به خدا از عشق و از سخاوته
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
عشق من بی کسیا شباتو پایون می گیره
همه رگهام از حرارت نگات خون می گیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
تو گمون کردی بری خاطرهاتم می میره
روزای رفته برام رنگه سیاهی می گیره
اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم
نمی تونم که تورو همیشه از یاد ببرم
من همون عاشقتم،تا که چشام بارونیه
همه ناله های من از اون نگاه دوریه
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته
تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی
قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه
دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه
هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه
وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه

گناه من نبود اگه از عشق تو جدا شدم
تو لحظه های بیکسی با غصه هم صدا شدم
آخ که ببین چه بغض سنگینی نشسته تو صدام
اگه خدا صبرم بده از دنیا هیچی نمیخوام
شکستم اما بی صدا هیچکس نفهمید جزخدا
به من بگو چرا شده این زندگی تقدیر ما
کاش که بهانه میشدی برای زنده بودنم
نه شاهد مرگم باشی یه بار نیای به دیدنم
تو دلها عشق نیست هوسه یه بازی پر حادثه
ای زندگی این رو بدون عشق واسه من مقدسه
آه ای خدا خسته شدم یه بار شکستنم بسه
ازت میخوام به من بگی مرگ کی به دادم میرسه
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در
راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع
کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که
عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و
خدايت فاصله انداختم ![]()

وقتی مشق می نوشتم
پاک کنم رو می گرفتم توی دستم
یه روز نفهمیدم که گرفتمش
بهش احتیاج داشتم
فکر کردم گم شده
همه جا رو دنبالش گشتم
همه خونه رو زیر و رو کردم
بعدش خشته شدم و تکیه زدم به دیوار
بعد به آسمون نگاه کردم
آسمونی که پشت سقف خونه پنهان شده بود
ذهنم خالی و پر بود
مشتم باز شد
پاک کنم افتاد
شاید کافی باشه
دیگه بهش فکر نمی کنم
به چیزایی که فکر می کردم باید دنبالشون گشت
دیگه فکر نمی کنم
شاید حداقل خستگی م برطرف بشه
فقط باید گذشت
باید گذشت از همه چیز