تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

خیال

    

 

نه خیال فردا را خواهم؛ نه توبه ی امروز را و نه گناه دیروز  را
نه گذر لحظه؛  نه بازی های زمانه؛ هیچکدام مرا نشکست
اما باز میگویند مجرمم چرا؟؟؟


راستی مسافر
دستانم با چند دکمه ی پیراهنت عجین شد
؟
پاهایم چند آرزویت را له کرد؟
چشمانم چند خوابت را آشفته کرد؟

 راستی مسافر :وقتی زیر شلاق درد بودی
چند باده به سلامتی من نوشیدی
؟
چند بوسه ی گل پرپرت شد؟

وقتی سکوت بود و انتظار
چند بار به حرمت دیروز آه کشیدی
؟

راستی...
آن که دیروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!
تو که دیروز محتاج بودی..
به کدامین گناهم مشتاق هم نیستی؟
شاید به گناه التهاب دیروز و احتیاج امروز...
می دانم که بر لبم فردا را خواندی...
پس شاید به گناه فردا!شاید!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:7  توسط رضا  |