تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

اندوه دوباره...

بگذار اندوه هزارساله ام را

که چندروزاز تولد آن بیشتر نمیگذرد

دفن کنم

بگذار اندوه هزار ساله ام را

در گورستان ساده گی خویش

به خاک بسپارم

واسم تازه یی را برای شعرهای عاشقانه ام

انتخاب کنم

بگذار اندوه هزار ساله ام را

که چند روز از تولد آن نمیگذرد

   حلقه

          حلقه

                 حلقه

                       دود کنم         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:19  توسط رضا  | 

یقین دارم!

 

من يقين دارم كه برگ ،

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،

فارغ است از ياد مرگ !

 آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،

مي تواند يافت لطف :

«هر چه باداباد را »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:26  توسط رضا  |