تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

خسته ام ...

و من هر روز از پشت پنجره سکوت به تنهایی ام
خیره می شوم دلم تنگ شده برای دوباره زیر باران ایستادن
و برای زمزمه کردن حتی یک ترانه کوچک با تو

ای کاش بودی تا ببینی بی تو محصور یک قاب شیشه ای ام
و منتظر یک ابر دلتنگی تا شاید همین روزها ببارد
حوصله می کنم حوصله، اما انگار سالهاست که مثل یک پرنده اسیر
پشت همین پنجره ها بی آواز مانده ام، بی آواز
یک روز شاید دوباره برایم زمزمه کردی قطعه پرواز را


یک روز شاد برسم به حقیقت سخن یک شاعر که می گفت: پشت این ابرها آفتاب است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط رضا  |