تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

تو که یار من نبودی...

 

                                غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
من میخواستم با تو باشم
با تو از خود م رها شم
تو ولی رفتی و از من دل بریدی
دل به راهی گنگ و نا غافل سپردی
اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی
به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی
سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی
رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی
رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:24  توسط رضا  | 

حرف آخر

تصمیمم را گرفتم ...

احساس کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم !

می خواستم به او بگویم :

که از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است ...

وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد ...

سرم را پایین انداختم ...

دفترچه ی خاطراتش روی میز بود ...

                            « داخل یک قلب سرخ رنگ

                                                   اسم کس دیگری را نوشته بود »

 

روی جلدای کتابا ... روی صفحه های دفتر ، همین و فقط نوشتم ، « هر کسی به جز خودت پر »

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:39  توسط رضا  | 

اون که رفته

               

 

                        اون كه رفته ديه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش

يه دونه ستاره داره

تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 2:36  توسط رضا  |