تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

محتاج توام

 

اون که منو تنها گذاشت خودش باید صبرم بده

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:36  توسط رضا  | 

عاشق جهنمی

 

من اینجا

 

وسط جهنم

 

به روز مرگی رسیدم

 

منم زوزه میکشم

 

جنازه تکه تکه میکنم

 

من همینجا

 

بهشت میسازم

 

با یاد بهشتی که

 

غریبه واسم ترسیم کرد

 

من همینجا . . .

 

من محکوم به دل باختن به یک غریبه

 

آروم آروم

 

جهنمی شدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:24  توسط رضا  | 

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده

می كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افروز مرا بر غم ها

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای ، اين شب چقدر تاريك است

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟

قطره ای كو كه به دريا ريزم؟

صخره ای كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمی غمناك است

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:9  توسط رضا  |