تبليغاتX
دلتنگی های یه مشکی پوش

دلتنگی های یه مشکی پوش

یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...

اشک منو در نیار

يادت مياد

یه روز و روزگاری  خیلی دوست داشتم

گل عشقت تو رو توی این دلم کاشتم

اما بعد یک عمر خونه دل خوردن

فهمیدم تو دلت  جایی نداشتم

 میگفتی عشقت منم  تویی پاره ی تنم

فکرشو نکن یه روزی ازت دل بکنم

عشق تو رو خواستم رو چشات گزاشتم

اما باز سوی دلت جایی نداشتم

اشک منو در نیاز      پا رو دل من نزار

قلب من واسه تو      سر به سر من نزار

اشک منو در نیار     اشک منو درنیار

اخه هیچکی مثل تو  حرفمو نمی خونه

اگه بری تو  جای تو خالیه تو خونه

اشک منو در نیار اشک منو درنیار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:44  توسط رضا  | 

براي تو ...

 غصه تو برای من شادی من برای تو

دلت گرفت بگو خودم گریه کنم به جای تو

روزای خوب برای تو شبای بد برای من

بهار و عطرش مال تو برگای پاییز مال من

قصه اول مال تو حرفای اخر مال من

شوق سفر برای تو درد سفر برای من

رسیدناش برای تو فکر خطر برای من

لذت خنده مال تو بارون گریه مال من

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:36  توسط رضا  | 

اون که رفته هیچ وقت بر نمی گرده

زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم،

                        امّا

 گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم...؟

 

 تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم،

                         امّا

به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم...؟

آموختی که . . . . . .

غربت غمناک دستهایت ر ا، به دستهای مشتاقم بسپار،

که دیریست چشم به راهِ آمدنت ، نگاهم به جاده های غبارآلود

 خشکیده است

از نگاه امید ناکت بگو،که در کنج دلتنگ قفس،آن سوی میله ها را
 غریبانه می نگریستی،

و از آسمانی بگو، که در فراق دو بال اوج پروازت ، عاشقانه ،
 تنها بود
آسمان خلاء یک پرواز بی پروا،

و من بی تو فصل های دلتنگی را می گذرانم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:29  توسط رضا  | 

حرفش را نزن

 
 
 
mm
 
 
 دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست، حرفش را نزن
 
 

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ویرانیست، حرفش را نرن
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:57  توسط رضا  | 

برام دعا كن

 

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:48  توسط رضا  | 

اشكهاي تنهايي

 

تنها سهم من از دنیا

 

یک باغ تنهایی است

 

باغی پر از گلهای حسرت.

 

سالهاست

 

جغدی پیر

 

بر بام این باغ لانه کرده

 

میخواند هر دم

 

اوازی حزین

 

از رنج تنهایی.

 

تنها سهم من از دنیا

 

اتاق کوچکی است

 

در باغ تنهايي.

 

اتاق من لبريز است

 

از حرفهای ناگفته

 

دیوارهایش میخوانند هردم

 

اواز تلخ تنهایی

 

كة:

 

با كه بايد گفت

 

رازهای ناگفته

 

بر كجا بايد ريخت

 

اشكهای شور تنهايی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:8  توسط رضا  |