دلتنگی های یه مشکی پوش
یه جای تنگ و تاریک مثل قبر ...
واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه می شه عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیشه پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو می گیرن وای اگر من این نبودم كاش می شد پرنده باشم تا از این دور بودن از تو كاش می شد كه من رها شم یه پرنده شم شبونه بكشم پر به خیالت برسم به لونه تو بگیرم پر زیر بالت زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم اگه می شد واسه گریه سر رو شونت می ذاشتم مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتي از پيشم دوريت داره زجرم ميده چونکه از همیشه دیوونه ترم با من باش چونکه آبروی عشق و می خرم با من باش چونکه بد جوری سزاوار توام با من باش حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش باش تا بهتر و بهتر باشم باش تا از این همه سر باشم باش تا هق هق من بند بیاد باش که چشم من آفتاب می خواد من که باز دارم هنوزم توی خاطرات می سوزم یاد ظلم های گذشته سیاه کرده شب و روزم دوست دارم یادت توی سینه واسه همیشه بمیره تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشقها فریبه بی تو میمیرم بی تو ای آرام جان از زندگی سیرم بی تو من هر چه هست و نیست دلگیرم بی تو میمیرم بی تو میمیرم بی تو هستی میکشد هر دم به زنجیرم بی تو بی چون و چرا مرگ است تقدیرم بی تو میمیرم بی تو گل رنگی ندارد ساز هستی بی تو آهنگی ندارد بی تو شادی های دنیا ارمغانی غیر دلتنگی ندارد هر شب این آواز بر لبم روید جام هستی را بر لب آرم که ای خدایا از شب و روزم او خبر دارد یا ندارد با من باش گلکم من که بی تو میمیرم عزیزم چی بگم؟ اشکامو ندیدی چرا از من بریدی؟ عزیزم چی بگم؟ واسه تو چی بودم؟ یه مشتی خاک ناچیز عزیزم چی بگم؟ منو تنها نذاری تو جاده های پاییز دل پر از گلایم رفیق دردا شده بعد سفر کردنت اسیر غم ها شده با من باش گلکم من که بی تو میمیرم عزیزم چی بگم؟ خداوندا تو كه با باهم بودنمان راضي نميشوي... پس به بي هم بودنمان عادتمان بده.!!! چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری بعد از سفري بي عشق از حادثه مي آيم ای سراپا ناز رفتنت را بخدا آمدنی نیست دگر بی جهت منتظر معجزه ام تو هم یک روز خواهی رفت...می دانم.. می دانم و این قصه ایست که هرشب... هر شب آنرا می خوانم.... از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم دگر قانون استثمار را زير پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهميدم خطا كردم هرگز فراموش نمی کنم سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند: «دوستت دارم» تو بزرگ بودی آنقدر بزرگ که رویاهای من در سرزمین خیال تو قاصدکی بیش نبود بزرگ بودی و دست نیافتنی و من می دانستم در دست نیافتنی ها عظمتی ست پرستیدنی.. زندگی با تو خاطره ای برای من نبود خاطره های با تو تمام زندگی من است... زیر نگاه پاییزی تو من چونان برگی افتادم و از آن روز زیر پای رهگذران خرد می شوم
غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي
نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر
بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو
ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را
نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ... يادت مي آيد حرفي را که زدي؟ گفتي مي روم ...
گهگداري شايد به خوابت بيايم ...
شايد در خواب
تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم
لااقل همين وعده را برايم بگذار
غريبه، به خاطر خدا
در نگاهم صادق باش



ساکت و بی صدا
سرد و بی تفاوت بودی
وجودم پر بود از تو
تو خالی بودی از من
نگاهت می کردم ، هستی ام با بودنت شکل می گرفت
اما من انگار می دانستم که این تنها یک رویاست
ذره ذره می سوزم اما هیچ کس مرا نمی فهمد
این فقط یک رویاست
بودنت برای من یک دریاست
آه که چقدر ناتوانم

چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه
چیزی نمی تونم بگم...

با شوق تو مي رفتم بي وسوسه مي آيم
يک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نيرنگ و خيانت بود
من از تو چه سر بودم اي بي نفس کمرنگ
من حادثه ي روزم تو شب زده ي دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ي ققنوس
اندوه شب سربي در با ور يک فانوس
درعشق تو فرسودم پايان قشنگي بود
مزد همه ي خوبيم افسوس دورنگي بود
اي از غم من سرخوش شکم به يقين خشکيد
محکوم عذابي تو در دايره ي تمديد
لايق تر از اين بودم عشق تو حماقت بود
يک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترادراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز بر سینه پر آتش خود می فشارمت![]()
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

| Design By : Night Skin |




